ديروز فيلمي از صدا و سيما پخش شد به نام شنا در زمستان. اين فيلم حكايت معلمي بود كه پيش از انقلاب به روستايي ميرود و چون بچههاي روستايي را گرسنه ميبيند هر روز قبل از شروع كلاس براي آنها پنج نان سنگك و بيست و سي تخم مرغ ميگيرد و ميبرد و به همين دليل توسط ساواك دستگير ميشود و جنازهاش توي آبهاي خزر پيدا ميشود.
ديروز واقعا براي مامورين ساواك با آن همه وظيفهي سنگينشان متاسف شديم. چقدر بيشعور بودند كه نميفهميدند به جاي آدم كشي بايد شرايط اقتصادي را به گونهاي كنند كه اگر معلمي هم خواست غلط زيادي كند، نتواند. اگر تخم مرغ بشود دانهاي صد و پنجاه تومن و نان سنگك هم بشود دانهاي پانصد تومان، حقوق كدام معلم كرهخري كفاف ميدهد كه ماهي صد و هشتاد هزار تومن فقط خرج ناهار شاگردهايش بكند، حالا اين كه اين آقاي معلم هر روز يك نوع غذا براي شاگردها ميبرد كه مثلا كتلت گوشت هم جزوشان بود، بماند!
يك برنامهي جالب ديگر هم از تلويزيون پخش شد كه مصاحبهاي با زندانيان سياسي آن روزها بود. يكي از آنها گفت كه در زمان شاه به قدري ديكتاتوري و خفقان حاكم بوده كه به يكي از كتابهايي كه در مورد واقعهي غدير بوده است مجوز چاپ ندادهاند. سپس متن دستور لغو مجوز را قرائت نمود. در اين متن ذكر شده بود كه چاپ كتاب با حذف عكسهاي پياپي آقاي آيت الله خميني بلامانع است زيرا عكسهاي ايشان ملزوم كتاب نيست و متن كتاب كه در رابطه با واقعهي غدير خم است ارتباطي با عكسهاي آقاي خميني ندارد و فعاليتهاي براندازانهي آقاي خميني هم بر كسي پوشيده نيست!
از آنجايي كه حكومت ديكتاتوري شاه به يمن همت ما ايرانيان ور افتاده از اين گفتهي ايشان در مورد اين كه در جمهوري اسلامي كتابي حاوي عكس مخالفان تا به حال به چاپ نرسيده است تنها يكي از نتيجهگيريهاي زير ميشود ارائه داد:
1- بهزاد نبوي و ديگران به هيچ وجه تا به حال مقابل دوربين قرار نگرفتهاند تا عكسي از ايشان وجود داشته باشد.
2- هيچ ناشري در ايران پيدا نشده كه بخواهد سرمايهي بي زبانش را به چاپ حرفها يا عكسهاي چنين افرادي اختصاص دهد.
در مورد اين كه گاه و بيگاه در سرچهاي اينترنتي به پيغام مشترك گرامي دسترسي به اين سايت امكان پذير نيست مواجه ميشويم هم تنها نتيجهگيري زير قابل حصول است:
فيلترينگ سايتهايي كه به چنين افرادي لينك ميدهند يا مطالب آنها را منعكس ميكنند يكي ديگر از توطئههاي اسرائيل يا امريكا براي بدنام كردن جمهوري اسلامي است.
در مصاحبهي بعدي زني چادري حضور داشت كه گفتههاي او را هم با حافظهي دست و پا شكستهمان نقل ميكنيم:
در زماني كه ما در زندانهاي ساواك زنداني بوديم، فريده خانمي بود كه اسباب خنده و تفريح ما ميشد. سر و وضع اين فريده خانم و حجابش چطور و چگونه بود بماند، او خودش را نويسنده ميدانست و ميگفت بودنش در اينجا برايش بد هم نيست، دارد مجموعه داستاني مينويسد به نام داستانهاي شكسته و از اين وقايع هم در اين كتاب خواهد نوشت. هر وقت كه به سراغ ما ميآمد، بچهها از او ميپرسيدند «خوب فريده خانوم كتاب داستانهاي شكستهتون در چه حاله؟» او با شور و شعف در مورد كتابش توضيح ميداد و نميفهميد كه ما دستش مياندازيم. بالاخره ما هم چيزهايي توي زندان براي تفريح داشتهايم!
احتمالا آيهي يازده سورهي حجرات بعد از انقلاب نازل شده است كه اين خانم پيش از انقلاب از آن خبر نداشتهاند!نیم قرن شوخی شوخی گذشت. نیم قرن. وحشتناکه. یعنی چی؟ اصلا آدم باورش نمی شه، هنوز باورم نمی شه که به همین زودی و با همین سرعت این همه سال گذشت. نه این که فکر کنید که خیلی دارم غصه می خورم و از گذشت این سالها ناراحتم و خدای ناکرده و دور از جون دلم می خواد مثلا چهل سال یا سی سال یا بیست ساله بشم، اصلا، چیزی که ازش بیزارم بازگشت به جوانی یا تکرار مجدد زندگی دوران جوانی است. منتهی مشکلم اینه که اصلا انتظار نداشتم به این صورت و به این سرعت بگذره. یعنی اصلا هرجوری فکر می کنم می بینم قرار نبود اینجوری بگذره.
فکر می کردم وقتی بیست سالگی می آد، قدم دراز می شه و شور زندگی باد می کنه توی قلبم و توفانی از عشق و جوانی در دلم راه می افته، دقیقا به همین اندازه جواد! خوشبختانه نه توفان شد و نه خیلی از اون جوان بازی های عجیب و غریب داشتیم. البته به سهم خودم از خریت ویژه بیست سالگی بهره هایی بردم، ولی واقعیتش اینه که خداوند به دلیل شرایط ویژه منطقه خاورمیانه و بحران های سیاسی دهه هفتاد میلادی در جهان و چرخش های خاص تاریخ ایران، رید توی کاسه جوانی ما و هنوز هجده ساله نشده، شدیم رهبر انقلاب و هنوز بیست ساله نشده تصمیم گرفتیم خلق ها و امت شهیدپرور رو نجات بدیم و هنوز 25 ساله نشده شدیم موجودی شکست خورده و از دو طرف باخته که هرجوری نگاه می کردیم، سوخته بودیم. اگر قدرت پیدا می کردیم، می شدیم صاحبان یک انقلاب مزخرف که یک جامعه رو به باد داده بود و اگر می باختیم می شدیم قربانیان یک انقلاب که توی چرخ گوشت خشونت یک جامعه له می شدیم. اگر فرار می کردیم زبان و فرهنگ و سنت های ملی و هویت مون رو از دست می دادیم و اگر می موندیم شرافت و زندگی و قدرت و حیثیت مون به باد می رفت. بیست سالگی که شد اینطوری و مجبور شدیم هر کدوم وسط جهنم عمومی برای خودمون یک بهشت خصوصی کوچک درست کنیم که هر لحظه ممکن بود با یک توفان اجتناب ناپذیر نابود بشه. این قصه خنده دار یک نسل بود. نه اینکه فکر کنی دارم چسناله می کنم و می خوام از سرنوشت خودم گله کنم. فرقی نمی کرد، نسل ما افتاده بود توی سرازیری، من و دوستانم و یا دشمنانم هم همین سرنوشت رو داشتن.
سی سالگی هم مشکلی رو حل نکرد. وقتی سی ساله شدم، تازه باور کردم که هجده سالم تموم شده. شاید این رو احساس کرده باشی، این که بعد از هجده سالگی نمی تونی گذشت زمان رو باور کنی. سی سالگی تا زمانی که ازش عبور نکردی مثل یک دیوار بلند و پهن و سنگی غیرقابل عبوره. به همین دلیل باورش دشواره. این که سی ساله شدی. و من باورش نمی کردم. نسل ما البته سی سالگی عجیبی داشت. سال 1367 ما سی ساله شدیم. سالی عجیب برای همه آدمهایی بود که در انفجار انقلاب هر کدوم یک گوشه ای افتاده بودند. دقیقا در سال 67 بود که بزرگترین کشتار نسل ما اتفاق افتاد. در داخل حکومت هم انقلاب به بن بست رسیده بود. جدال آرمانگرایی و واقعگرایی به مرگ ته مانده آرمانگرایی درون حکومت منجر شد. ما همراه با همین تغییر دچار بحران شدیم. در سال 1367 ریش ها تراشیده شد، چادرها کنار گذاشته شد، نمازها ترک شد. خیلی از بچه های انقلاب، ایران رو ترک کردن تا در خلوت درس خواندن خود گم شده شون رو پیدا کنن. خیلی از بچه های جبهه و بچه های انقلاب سیاست رو ترک کردن و رفتن سراغ تجارت و دیگه تلویزیون نگاه نکردن و دیگه روزنامه نخوندن. خیلی از هنرمندان انقلاب سرودهای پایان انقلابیگری رو سرودن و خوندن و فیلمهاش رو ساختن. و این سی سالگی عجیبی بود. یک سال بعد رهبر انقلاب مرد، جنگ تمام شد، دولت انقلاب برنامه رفاه رو جلوی چشم جامعه گذاشت و جامعه شروع کرد به پوست انداختن. سی سالگی ما سالهای پوست انداختن ما بود. نسل ما باورهای خودش رو از دست می داد، هنجارهای خودش رو از دست می داد، ایمان خودش رو از دست می داد و انقلاب دچار بی هنجاری شده بود. سی سالگی خیلی از هم نسل های ما سال تغییر، مرگ، فرار، بی هنجار شدن، طلاق، خودکشی، بی آرمانی، و مهاجرت وسیع اجتماعی بود. سی سالگی من هم با همین شکل گذشت.
چهل سالگی دوران بازگشت بود. دورانی که بچه های نسل ما به این نتیجه رسیدند که باید گند و کثافت بیست سالگی خودشون رو جمع و جور کنند. اصلاح مهم ترین راه حل بود. چهل سالگی ما همزمان شد با بلوغ سنی انقلاب و آغاز اصلاحات. ما که در نومیدی سالهای دهه شصت سیاست رو ترک کرده بودیم و به هنر و فرهنگ و ادبیات و سینما و کار آکادمیک و یا تجارت و دوری از سیاست پناه برده بودیم، برگشتیم تا راهی برای اصلاح جامعه پیدا کنیم. شاید داستان اصلاحات به همین جدیتی که می گویم اتفاق نیفتاده باشد. شاید واقعا کسی خاتمی را از بالای آبشار هل داده بود. شاید واقعا روحانی خوش تیپ ما قهرمان شیرجه نبود و فقط شیطنت مردی مثل سعید حجاریان یا دوستی دیگر او را هل داد به دل رودخانه پرآشوبی که غوغایی به راه انداخته بود و ریخته بود به مانداب و گنداب و مرداب جمهوری اسلامی و داشت همه چیز را دگرگون می کرد. چهل سالگی ما با بازگشت آغاز شد. آمدیم و تلاش کردیم اصلاح کنیم آنچه را که درهم ریخته بودیم. اما چهل سالگی ما فقط بازگشت من و دوستان من به جنبش اصلاحات نبود. سال 1377 سال به بن بست رسیدن هرگونه حرکت خشونت طلب هم بود. سال 1377 سال اصلاح چپ های وامانده و درمانده بیرون کشور هم بود، آنها هم مارکسیسم لنینیسم را کنار گذاشتند و فکری تازه کردند. پیرمردهای ملی گرا هم تابلوهای قدیمی شان را توی انبار گذاشتند و روایتی نو از داستان تحول اجتماعی را نوشتند.
پنجاه سالگی حالا دیگر نزدیک شده است. تجربه چهل سالگی ما را به آنجا که می خواستیم نبرده است. حالا نسل ما آشفته تر از گذشته، باید نگاهی واقعی و ممکن را به جای تصورات شیرین و محتمل و رویایی بنشاند. فرزندان اصلاحات، گروهی شان شکست خورده و به انزوا رفته، گروهی شان گریخته از خراجات شهر و جورکش غول بیابان غربت، گروهی شان منتظر و نه چندان نومید، گروهی شان یکسره در ویرانی و شاید که حال این نسل به خصلت پنجاه سالگی می ماند، پختگی از یکسو و نومیدی از سوی دیگر، زمان زیادی باقی نیست.
اما، در تمام این سالها، برای من به عنوان کسی که قصد نداشت عمر خود را در مسیر پرشتاب انقلاب بگذارد و در حقیقت قربانی این سرنوشت شد، گویی داستانی دیگر مقرر شده بود. داستان من کمابیش داستان همان نسل بود. همان نسلی که با همدیگر جشن رفتن شاه را گرفته بودیم، همان نسلی که پای سخنرانی های گروههای سیاسی در دانشگاه تهران نشسته بود، همان نسلی که صدای گلوله ها را در خرداد شصت در شهر شنید و مجبور شد جای خود را در این سو یا آن سوی قربانگاه مشخص کند، همان نسلی که سکوت وحشتناک و روزهای سیاه زیر بمباران را تلاش کرد تا تحمل کند، همان نسلی که سعی کرد تاریخ سینمای جهان را با ویدئوهای رنگ و رو رفته و درب و داغان بتاماکس غیرقانونی ببیند، همان نسلی که با کتابهای نشرنو در آغاز دهه شصت زنده شد، همان نسلی که با " محله بهداشت" و " محله بروبیا" ته مانده فرهنگ را حفظ می کرد، همان نسلی که اندیشه و فکر و زیبایی را با خروس زری پیرهن پری به نسل بعد منتقل می کرد، همان نسلی که وقتی " اندک اندک جمع مستان می رسند" منتشر شد جشن زنده ماندن موسیقی گرفت، همان نسلی که ساعتها توی صف جشنواره فیلم فجر می ایستاد تا پاراجانف و تارکوفسکی ببیند، همان نسلی که با تک تک شماره های مجله فیلم و نقدهای فیلم خسرو دهقان و دفترهای سینمای بهزاد رحیمیان زندگی می کرد، همان نسلی که دیوار پینک فلوید را اینقدر می دید تا نوار وی اچ اس مچاله می شد و دیگر کار نمی کرد، همان نسلی که اولین کنسرت های موسیقی زنده را در تالار وحدت جشن می گرفت، همان نسلی که مخملباف را بر شانه هایش نشاند و به سینمای جهان فرستاد تا تصویرمان را نشان دهد تا باورمان کنند که هنوز در ایران زنده ایم، همان نسلی که یکی یکی صفحه های بیتلز را از مغازه های دست دوم فروشی میدان ناصرخسرو و پشت سفارت روسیه نجات می داد و به دست اهلش می رساند، همان نسلی که سینمای ایران را ساخت، همان نسلی که نهضت ترجمه را برای بازبینی و بازنگری فرهنگ جهان در دهه شصت به راه انداخت، همان نسلی که مفید و دنیای سخن و آدینه می خواند و با مقاله های بهنود و علی نژاد و سرکوهی زندگی می کرد، همان نسلی که پشت سر کرباسچی ایستاد تا شهر را دوباره بسازد، همان نسلی که کشتارگاه را تبدیل به فرهنگسرای بهمن کرد، همان نسلی که بینوایان غریب پور را در شرایطی که نمایش و کوزت و ژان والژان هم ممنوع بودند روی صحنه برد، همان نسلی که روزنامه همشهری را به عنوان اولین روزنامه متمدن و مدرن ایجاد کرد، همان نسلی که کی یر که گور و هایدگر و هابز و مارکس را دوباره خواند و این بار فارغ از پرچم ها و فریادها تلاش کرد تا آن را بفهمد، همان نسلی که هامون را به عنوان هیبت ظاهری خود به جلوه درآورد، نسل حاتمی کیا و ملاقلی پور و فرزندان محمد بهشتی که یاد گرفته بودند چطور باید فیلم بسازند، همان نسلی که اصلاحات را آغاز کرد، همان نسلی که یاد گرفت به جای جنگیدن حرف بزند و از قلم برای نوشتن استفاده کند نه برای شلیک کردن. نسلی که در روزهای سیاه و تاریک شهر، تلاش کرد با کورسوهایی که می شد و می بایست زندگی آنان که نمی خواستند بی معنا زندگی کنند روشنایی بخشید و معنا داد.
نسل ما، در زندگی سی ساله خود در ایران، برای خود معنایی یافت، ما در تمام سالهایی که تصویر سیاه و کریهی از زندگی ایرانی در همه جا منتشر می شد داشتیم زندگی می کردیم. ما زنده بودیم، ما فکر می کردیم، ما می خوانیدم، ما موسیقی می شنیدیم، ما همه فیلم های تاریخ سینما را دیده بودیم، ما تمام کتابهای ممنوع را در بازار قاچاق منتشر می کردیم. ما نفس می کشیدیم. ما زنده بودیم.
پنجاه سال گذشت. راستش را بخواهید " ما را به سخت جانی مان این گمان نبود" اصلا فکر نمی کردم که تحمل پنجاه سالگی را داشته باشم و بتوانم روزهایی را بگذرانم که به پیری نزدیک شوم و احتمالا نشانه های فرسودگی را بر چهره و پوست و ذهن و دل خود ببینم. تا پیش از این فکر می کردم که قطعا قبل از رسیدن به پنجاه سالگی یا خودش تمام می شود و یا تمامش می کنم، این هم از آن بازی ها بود که ذهن وحشی من همیشه گرفتارش بود. اتفاقا در ماه گذشته که مجبور شدم سیگارم را بعد از 25 سال ترک کنم، به این فکر می کردم که چرا باید موجودی سالم باشم که هفتاد سال عمر کنم؟ اصلا تصور شصت سالگی و هفتاد سالگی برایم غیرممکن است، شاید به همین اندازه که تصور پنجاه سالگی حتی ده سال قبل هم برایم ناممکن بود. این روزها وقتی به خودم نگاه می کنم که با چه دقتی برنامه غذایی و رژیم دارویی ام را حفظ می کنم، اصلا باورم نمی شود. چطور چنین شدم؟ احتمالا اگر در سن سی سالگی این تصاویر را از امروز خودم می دیدم، حتما خودکشی می کردم. اما، امروز زنده ام. البته تا این لحظه. طبیعتا معلوم نیست که تا دو ساعت بعد هم زنده باشم. اما دلم می خواهد چیزی را برایتان بگویم.
در این پنجاه سال، هر سال چیزهای تازه ای پیدا کردم، چیزهایی که زندگی را برایم قابل تحمل می کرد. چیزهایی که زندگی را برای من معنی دار می کرد، گاهی اوقات یک فیلم را می بینی و فکر می کنی تا زمانی که این فیلم را ندیدی می ارزد که زندگی کنی. گاهی اوقات از اینکه فلان شاعر روی کره زمین زنده است و هنوز شعر می سراید چنان شاد می شوی که فکر می کنی جهان بیهوده خلق نشده است. گاهی اوقات دیدن نقاشی های یک نقاش یا آثار یک مجسمه ساز یا معماری یک ساختمان که ندیده ام، برایم آنقدر اهمیت پیدا می کند که فکر می کنم دنیایی که در آن خوان میرو یا موریس اشر یا داوینچی وجود داشت می توان دوست داشت و تا زمانی که آثار این آدمها را ندیدی هنوز می توانی زنده بمانی.
حافظه ام را مرور می کنم و تلاش می کنم آن پنجاه چیزی که در این پنجاه سال یافته ام و هنوز برایم اهمیت دارد، بازیابی کنم. این " چیز" ها آثار یا افراد یا مکان هایی است که کشف شان زندگی را برایم زیبا کرده است. شاید بد نباشد شما هم بنشینید و ببینید هر سال چه چیزی را پیدا کرده اید که جهان را برایتان زیبا یا با کمی بدبینی قابل تحمل می کند.
1) فکر می کنم دنیا بدون " حافظ" سخت می گذرد، همیشه می توان با او سخت ترین روزها را گذراند، بی آنکه به تو دروغ بگوید.
2)
کشف شاملو البته کار ساده ای است، اما " ابراهیم در آتش" تقریبا همیشه به
داد من رسیده است، شاید کاشفان فروتن شوکران صدایی است که همیشه در من
تکرار می شود.
3) فیلم " آمادئوس" اشکم را در می آورد، دستم را می
گیرد و توی دست کسی می گذارد که فکر می کنم موتزارت است، سالیاری حسادت
می کند و روایت می کند. تقریبا دهها بار آمادئوس میلوش فورمن را دیده ام
و باز هم می توانم ببینم.
4)
گفته اند که لذت خواندن ادبیات عرفانی گاهی مهم ترین دلیل باقی ماندن
عرفان ماست. هزار بار " تذکره الاولیاء " را به هزار دلیل خوانده ام و
تقریبا بیست سال است هر هفته مثل یک کتاب مقدس خواندنش را تکرار می کنم.
بعضی بخش های آن را از فرط تکرار و لذت بردن از خواندن، می توانم از حفظ
بنویسم.
5) بارها چنان شده ام که مثل " آبلوموف" دهها روز بی هیچ
انگیزه ای باقی مانده ام و هیچ دلیلی برای تکان خوردن نداشته ام، گاهی
اوقات " آندره ی" از راه می رسد، کتاب " آبلوموف" گنچاروف را می گذارد کف
دستم و می گوید بخوان، نجات ات می دهد.
6)
شازده کوچولو را نمی دانم چرا خداوند ننوشته است، و اصولا در این مورد
خیلی مطمئن نیستم، نمی دانم چرا با وجود اینکه خیلی باآثار قلمی خداوند
ارتباط ندارم، فکر می کنم هر اثر مهمی را باید ایشان نوشته باشد. شازده
کوچولو یک پنجره است برای نفس کشیدن، در سن ده سالگی، بیست سالگی، سی
سالگی، پنجاه سالگی، و بعد از آن را خبر ندارم.....
7)
اگر حافظ بزرگترین شاعر ایرانی نبود و من شک داشتم که آنچه حافظ سروده وحی
شده است، حتما فکر می کردم مولوی بزرگترین شاعر فارسی زبان است. نمی دانم
چطور می شود اینقدر شعر به جان نزدیک باشد و اینقدر معرفت به زیبایی به
شعر درآید، مولوی و شمس چنانند که انگار می توان فقط با همان ها ساختمان
باشکوه زبان فارسی را چنان بناکرد که به هیچ چیز دیگری نیاز نباشد.
8)
فیلم " مرگ در ونیز" ویسکونتی را وقتی دیدم از اینکه سینما و چشم وجود
دارد و از اینکه گفته می شود سینما امتداد چشم است، احساس خوشنودی کردم.
البته هنوز مطمئن نیستم سینما امتداد چشم است. ولی مطمئنم ویسکونتی، درک
بوگارد، گوستاو ماهلر و حتی سیلوانا مانگانو و چه بسا آن پسرک زیباروی
موجودات بسیار مهمی هستند. به نظرم مرگ در ونیز یک دلیل مهم برای اثبات
ضرورت چشم برای آدمی است.
9)
" فلوت سحرآمیز" ولفگانگ آمادئوس موتزارت، و روایت هشت دقیقه ای اینگمار
برگمن در ابتدای فیلمی به همین نام از موسیقی و اپرای موتزارت.
10)
" رساله دلگشا" ی عبید زاکانی را می توانی هر ماه یک بار بخوانی و بخندی،
می توانی هفته ای یک بار بخوانی و بخندی، می توانی هر روز یک بار نگاهش
کنی و انگار کنی که پنجره ای به رویت باز شده تا ایران قرن هشتم را به
تماشا بنشینی.
11) این خصوصیت موسیقی است که تو ممکن است دو هزار بار
یک صدای چهار دقیقه ای را در طول زندگی ات بشنوی و همچنان بشنوی و همیشه
با شنیدنش احساس کنی فقط همین را باید می شنیدی. فکر کنم پنج هزار بار "
الهه ناز" بنان را شنیدم و احتمالا 2347 بار دیگر هم خواهم شنید.
12)
" صد سال تنهایی" مارکز از آن کارهایی است که هر ده سال می خوانم و هر بار
که آن را می خوانم انگار یک آدم دیگر یک کتاب دیگر را می خواند.
13)
هر وقت فراموش کردی که فارسی چه زبان باشکوهی است، حتما " تاریخ بیهقی" را
بخوان و بدان ایدک الله فی الدارین که خواندن تاریخ بیهقی ربطی به خواندن
تاریخ ندارد، لذتی است که از خواندن ادبیات بر جان آدم می نشیند.
14)
گفته است احمد غزالی در سوانح العشاق که " جباری معشوق با مذلت عاشق، کی
فراهم آید؟ ناز مطلوب با ناز طالب کی با هم افتد؟ او چاره این و این
بیچاره او" خواندن سوانح العشاق نه هر پنجاه سال یک بار بلکه در اولین
فرصت برای آدمی لازم است.
15)
اصرار من بر اینکه بگویم " دیوار" پینک فلوید از آن کارهای اصلی است که هر
کس باید آن را ببیند، بشنود و با آن دنیای امروز را بفهمد، احتمالا خیلی
مفید نیست، چون احتمالا سووال خواهید کرد که چرا فقط در میان این همه
کارهای پینک فلوید روی این آلبوم خاص تاکید می کنم؟ اول به این خاطر که
به نظر من این کار اوج اقتدار موسیقی راک است و دیگر اینکه وقتی 25 ساله
بودم با آن زندگی کردم.
16)
یکی از کسانی که دیدنش به زندگی من معنی داد و همه وجودش برای زندگی ام
معنی دار است کیومرث صابری فومنی( گل آقا) است. سه سال کنارش نفس کشیدم و
به معنای دقیق از حرف زدن، نوشتن، رفتار کردن، کردارش و حتی راه رفتنش
چیز یاد گرفتم.
17) شاید معنای زندگی را نمی توانستم بفهمم اگر " با آخرین نفسهایم" بونوئل را به سفارش بهروز افخمی باهوش نخوانده بودم.
18)
زندگی در دوران خاتمی یکی از بزرگترین شانس های زندگی من است، این شانس
دیگر تکرار نخواهد شد، نه دیگر من 40 ساله خواهم شد و نه دیگر خاتمی به
سال 1376 برخواهد گشت، یک عشق کهنه است، همان که بود.
19)
فیلم " فانی و الکساندر" یک موضوع مهم در زندگی بشر است، دیدنش می تواند
نگاه شما را نسبت به خیر و شر تغییر دهد، طبیعی است که خیر و شر مهم ترین
موضوعات بشری هستند، واقعا این موضوع توضیح دادن دارد؟
20) ترانه "
تصور کن" را با صدای جون بائز بیشتر دوست دارم، اما چه کنیم که کار جان
لنون است. یکی از ترانه هایی است که هنوز می تواند دلیلی باشد برای اینکه
بگوئیم دیگران هم وجود دارند.
21) لوئی فردینان سلین بیرحم است، بی
ادب است، یک فاشیست کثافت ضد روشنفکر است که " دسته دلقک ها" ی او می
تواند تصویر زشت جهان را نشانت دهد تا جایی که حالت به هم بخورد، چیزی در
حد " بلع بزرگ" مارکو فرری. " دسته دلقک ها" را که خواندم با خودم گفتم،
اوی! بعضی فرانسوی ها گنده دماغ نیستند.
22)
بدون هیچ توضیحی تمام کارهایی که جون بائز خوانده است، اصولا هر ترانه ای
که با صدای جون بائز اجرا شده، دقیق تر بگویم هر صدایی که از جون بائز
شنیده شده است.
23) وقتی هجده ساله بودم با دوستم کتابی را در بخش
کتب ممنوعه کتابخانه مرکزی کرمان دیدیم، آن را دور از دسترس گذاشته
بودند. کتاب را برداشتم و آن را خواندم، یک بار، یک سال بعد، ده بار،
تمام این سالها، بیش از صد بار آن کتاب را خوانده ام و بدون اغراق بیش از
پنجاه بار این کتاب را خریده ام و همین الآن در جاهای مختلف جهان و ایران
حداقل بیست نسخه از این کتاب در کتابخانه من است. " کویر" دکتر شریعتی را
حتما بخوانید، مهم است وگرنه بیخودی اصرار نمی کردم.
24)
خیام یک شیوه نگاه کردن است، شرقی، زمینی، عمیق و انگار در عالمی دیگر که
چندان هم از عالم ما جدا نیست، گاهی می رویم به شرق وجود مان و برمی
گردیم.
25) " بابا لنگ دراز" را زمانی که در سن جودی آبوت بودم نخواندم، بلکه هنگامی خواندم که خودم در سن بابا لنگ
دراز بودم و متاسف شدم که چرا دیر خواندمش به همین دلیل همیشه می خوانمش.
26)
" توتالیتاریسم" هانا آرنت مغزم را تکان داد، مثل اینکه یکی یک سطل آب
بپاشد روی سرت و محکم بزند توی گوش ات و چشمان ات را باز کند و نگذارد آن
را ببندی.
27) پانزده سال قبل نگاه کردن به " خوان میرو" را شروع
کردم، اولین بار که دیدمش و دوستش داشتم و بعد سعی کردم فریدا کاهلو را
هم بگذارم کنارش، بعدا پشیمان شدم، همان خوان میرو برای هزار بار دیدن
کفایت می کند.
28) صادق هدایت را دوست دارم، نمی توانم بگویم برای
کدام اثرش. اصلا در ذهنم بوف کور یا توپ مرواری یا داستانهای کوتاهش
نیست. حتی تحقیقاتش درباره ادبیات فولکلوریک هم خیلی در ذهنم نیست. می
توانم بگویم که " وغ وغ ساهاب" بیش از همه کارهای هدایت در ذهن من مانده
است و دهها بار قضایای مربوطه را خوانده ام، اما از همه مهم تر 83 نامه
هدایت است و زندگی او به روایت فرزاد و اصولا آدمی به اسم صادق هدایت که
به نظرم روشنفکرترین نویسنده ایرانی تاریخ ماست و سالها به او فکر کرده
ام.
29)
" ناطور دشت" سالینجر را وقتی اولین بار خواندم نمی دانستم چرا چنین مرا
تسخیر کرده است، بعدها " دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم" و بعدها "
فرانی و زوئی" و اصولا آدم مهمی است، دلیل بزرگی هم هست.....
30) زمانی فکر می کردم که ایمان
مثل یک موج در فیزیک یک منطقه باقی می ماند و شاید بتوانی ایمان های
انباشته در یک محیط را با ذهن و بدنت جذب کنی. وقتی به سفر حج رفتم با
تمام روح و بدن و دلم سعی کردم از آن محیط لذت ببرم. یکی از مهم ترین
موضوعاتی که در زندگی من برای همیشه اثر گذاشت آن سفر غریب بود.
31)
" درد جاودانگی" اونا مونو سی سالگی ام را از بلاهت نجات داد. موجود مهمی
است. داستان قدیس مانوئل او هم اثری مهم است. بیخود نیست که بهاء الدین
خرمشاهی ترجمه اش کرد.
32) مونولوگ دون کورلئونه در حضور خانواده
ها، در قسمت اول فیلم " پدرخوانده" و پیش از بازگشت مایکل جزو درخشان
ترین مونولوگ های سینماست که بخاطر همین مونولوگ بارها فیلم را دیده ام.
33)
کتاب " دائرالمعارف شیطان" آمبروز پیرس را حتما باید خواند. اولین بار
فرنگیس حبیبی کتاب را برایم فرستاد، بعدها آمبروز پیرس را شناختم، صد سال
بعد از مرگش. کمی دیر بود ولی نگاه او به جهان و سیاست و انسان بکلی مرا
به هم ریخت.... تمام مشکلات بعدی ام ناشی از همین است.....
34) موسیقی " کاش اینجا بودی" پینک فلوید را صدها بار شنیده ام، هزاران بار، خیلی عجیب نیست، فکر کنم در زندگی
میلیونها انسان همین اثر را گذاشته باشد.
35)
وقتی " بچه های نیمه شب " سلمان رشدی را می خواندم از این قدرت غریب در
رمان شگفت زده بودم. اثری عظیم است که همیشه به آن فکر می کنم. چقدر بد
شد که آیت الله خمینی به سلمان رشدی شهرتی بی مانند و ثروتی بی نظیر داد
و او را از تاریخ ادبیات انداخت بیرون.
36) زبان فرانسه را اولین
بار در سن نوزده سالگی آغاز کردم و هرگز جز همان یکی دو قدم پیش نرفتم،
شاید به این خاطر که زمانی مجبور بودم فرانسه را یاد بگیرم که چهل سال را
گذرانده بودم و در سن خنگی زبانی بسر می بردم. اما این باعث نشد که فکر
کنم زبان زیبای فرانسه فقط یک دلیل برایش کافی است و آن صدای " ادیت
پیاف" است. صدای ادیت پیاف همیشه زبان فرانسه را زیباتر می کند...
37)
البته که وقتی یک رمان را می خوانی ماهها ممکن است روی ذهن ات اثر بگذارد،
ولی " مرشد و مارگریتا" ی بولگاکف سالها با من بود، هنوز هم هست، اصلا
تصویر مرا از مسکو و سوسیالیسم و استبداد به هم ریخت.
38) مثل گلوله
ای که در مغزت شلیک کنند، نه اینکه تصادفی تیر بخوری، نه، اسلحه را
بگذارند روی پیشانی ات و شلیک کنند. " ماه تلخ" رومن پولانسکی دقیقا چنین
اثری روی من داشت، دارد، خواهد داشت. به شکل عجیبی داستان عشق را با همه
بیماری های موجود در آن روایت می کرد. قبلا نوع دیگرش را در " تابستانی
با مونیکا" ی برگمان دیده بودم.
39)
مانس اشپربر از آن موجوداتی است که می تواند تو را در وسط استبداد نجات
بدهد، چشم ات را به روی دیکتاتوری باز می کند و وسط آن بساط حال به هم زن
کمک می کند تا ببینی کجا ایستاده ای. " قطره اشکی در اقیانوس" و " تحلیل
جباریت" او در سالهای بعد از دهه شصت کمک می کرد تا نکبت دیکتاتوری را
بشناسیم.
40) " عقاید یک دلقک" هاینریش بل را در اوایل دهه شصت
خواندم، نجات دهنده بود. نشر چشمه جایی بود که هر چه کتاب درست و حسابی
می خواستی می شد آنجا پیدا کنی.
41) " جیم جارموش" از آدمهایی است که می شود همه فیلمهایش را دید، بخصوص پنج دقیقه اول و تیتراژ فیلم Down by Law
42)
دکتر شریعتی بیش از ده سال در زندگی به جای من فکر می کرد و به جای من حرف
می زد و حتی به جای من نگاه می کرد، بالاخره تصمیم گرفتم بکلی رهایش کنم،
اما جز کتاب کویر، نوشته ای میان شعر و داستان و یادداشت شخصی مرا برای
همیشه به او پیوند زد. مقاله ای به نام " تفسیر سمفونی استقبال در اورلی
اثر شاندل" را در جلد دوم گفتگوهای تنهایی بخوانید.
43)
گاهی اوقات یک آدم می تواند به زندگی تان مفهوم بدهد، شاید خودش هم متوجه
نشود چه اثری بر شما داشته است. من مدتهاست که " مسعود بهنود" را می
شناسم.
44) مجموعه عکس های کارتیه برسون مثل یک رمان، مثل ده کتاب
تاریخی، مثل یک سفر به سرزمینی ناشناخته می تواند چشمانت را به روی جهانی
دیگر باز کند، با برسون می توانی بفهمی که عکاسی موضوع مهمی است، چیزی که
مکمن است با جمشید بایرامی فراموش کنی.
45) فیلم " همشهری کین" را نمی شد نگویم، مهم است، از هر نظر، اگر چه گفتن ندارد از بس که گفته شده.
46)
" هامون" مهرجویی زندگی همه ماست، طبیعی است که خیلی جالب نباشد آدم زندگی
خودش را تماشا کند، ولی من بیش از صدبار هامون را نگاه کردم، تقریبا همه
دیالوگ های آن را از حفظ می توانم بگویم و بی تردید سالها زندگی مرا
ساخته است. ما همه دنبال علی عابدینی می گشتیم.
47) " لئوناردو داوینچی" یکی از مهم ترین موضوعات بشری است، طبیعی است که چنین باشد، ولی
وقتی همیشه به او فکر کنی یک جور دیگر می شود.
48)
" محسن مخملباف" آدم عجیبی بود، منحصر بفرد و ذاتا هنرمند. اینقدر که هرگز
نمی شود فکر کرد نیست. سالها از زندگی من را او بنا کرد، گاهی اوقات هنوز
هم فکر می کنم بی آنکه متاثر از او باشم به او فکر می کنم.
49) "
تسلی ناپذیر" ایشی گورو یک دنیای عجیب است، می افتی توی مخلوط کن، یک نفر
دکمه را می زند و می چرخی، می چرخی و می چرخی. ایشی گورو را بتازگی
خوانده ام، البته بتازگی هم نوشته و ترجمه شده است. عجیب است. عجیب.
بازمانده روز او به دو دلیل شاهکار است، از یک طرف شاهکاری در ادبیات است
و از سوی دیگر شاهکار ترجمه.
50)
" دائی جان ناپلئون" مهم ترین اثر فارسی طنز است که هر جمله اش ضرب المثل
شده است. پزشک زاد سهم بزرگی در ذهن و زبان من در ادبیات، طنز و سیاست
دارد.
آمد و گفت که از سیاست چیزی نمی داند
ولی می دانست که عفونت سیاست زیاد توی ذوق می زند
و این تمام چیزی است که باید از سیاست دانست...
چوب و چماقِ مجاني
درس و كلاس مدرسه
تير با صداي يك دو سه
خونه و قبر و آسمون
قفلاي سربي كلون
ميله هاي پشت زندون
تركه وشلاق گرون
هر چي بخواهيد مجاني
آزادي تو كشور ما
چقدر زياده اي خدا
شكر گفتن تو اينجوري
واجب شده بر همه ما
زنها آزاد، مردا آزاد
قبرستونامونم آباد
زنها آزاد به انتخاب
از بين مشت و روسري
يا چادر و يا توسري
مردا آزادند كه برن
از دخترا خواستگاري
يا با پاهاي خودشون
برن به كار و بيگاري
من آزادم حرف بزنم
مرگو به جونم بخرم
تو آزادي نگا كني
جنازمو رها كني
ما آزاديم كه راي بديم
به هر كي دوست داشته باشيم
ما آزاديم تو خونمون
چند بار بشينيم و پا شيم
عقل ماها چون ناقصه
شيش تا فقيه مهربون
هر چي كه بد يا جيز باشه
بر مي دارن ز راهمون
رهبر ما روحانيه
مثل ريچارد سوم اون
دعا مي خونه تند و تند
همش نگاش به آسمون
فكر مي كنم اي مردمون
اين همه آزادي ديگه
زياديه از سرمون
(اين شعر دستساز خودمان است و از دودهاي كس ديگري نيست!)
شيخي به زني فاحشه گفتا مستي
هر لحظه به دام دگري پابستي
گفتا شيخا هرآنچه گوئي هستم
آيا تو چنانچه مي نمائي هستي؟
حضور محترم جناب آقاي احمدي نژاد
با سلام و احترام،مکتوب شما خطاب به رئيس جمهوري آمريکا را خواندم.حيفم آمد اين چند خط را ننويسم.اين هم کاري است که يک نفر مسئوليت هايش را زمين بگذاردو براي روساي جمهوري دنيا نامه بنويسد و آنهارا مورد بازخواست قرار بدهد. البته شک دارم براي کسي که در مسند رياست جمهوري نشسته اين کار پسنديده اي باشد. اما به هر صورت شما اين کاررا کرده ايد. فهرست بلند بالائي از سوالات را جلو رئيس جمهوري آمريکا بخصوص در باره عملکرد او در ساير کشورها و نسبت به شهروندان ساير ممالک گذاشته ايد. کاري که البته هرروزه روزنامه نگاران خود آمريکا بسيار تندتر و صريح تر از شما با رئيس جمهوري شان مي کنند و از زواياي مختلف او را به زير سوال مي کشند. همين نامه شمارا هم چاپ کرده اند. وظيفه و مسئوليت او و دولتش اين است که به سوالات آنها و يا هر سوالي پاسخ بدهد و از عملکرد خودش در افکار عمومي دفاع کند. اما اين کار شما يک نکته بسيار ساده را به ذهن متبادر مي کند که با اجازه تان به عنوان يک شهروند ايراني باشما در ميان مي گذارم.
مساله رئيس جمهوري آمريکا يا هر کشور ديگري در درجه اول به شهروندان همان کشور مربوط است و بعد براي ديگران اهميت دارد. براي من هم به عنوان يک ايراني در درجه اول مساله ايران اهميت دارد.
جناب آقاي احمدي نژاد:
آن نکته ساده اين است:اين ليست بلند بالاي سوالات را جلو خودتان و آقاي خامنه اي بگذاريد و اين سوالات را از آقاي خامنه اي و خودتان در باره رفتار با شهروندان ايران و مملکت خودمان بپرسيد. مثلا بپرسيد:< سوال کرد چرا پول ملت مظلوم ايران خرج عمليات تروريستي در سراسر دنيا مي شود؟ يک بار در تبليغات انتخاباتي شوراي شهر تهران در حالي که من در زندان بودم دوستاني در خارج از زندان من را به عنوان کانديداي شهرداري تهران مطرح کردند و روي پانصد پوستر عکس مرا چاپ کردندو روي پانصد پوستر ديگر اين حرف ساده را نوشتند که "افغانستان و بوسني و.. پيشکش، تهران را در يابيم"( حتي فلسطين را هم جرأت نکردندبنويسند). بلا فاصله آنهارا دستگير کردند. پوسترها جمع آوري شد.در پرونده من هم يک بند بلند بالاي اتهام راجع به آن ائتلاف انتخاباتي مطرح شده و برايم شش سال حبس هم بريده اند.
3- آيا به عنوان يک شهروند ايراني مي توان از شما وآقاي خامنه اي پرسيد که چرا در ايران برخورد دوگانه و يا چند گانه و تبعيض آميز وجود دارد؟چرا مردم در مقابل قانون مساوي نيستند؟چرا مثلاً روزنامه کيهان که در اختيار مقام رهبري است و يا روزنامه جمهور ي اسلامي که صاحب امتياز قبلي اش ايشان بوده اند مجاز هستند که به هر کسي تهمت بزنند و هر دروغي را بنويسند؟ اما تا کنون بيش از صد روزنامه بسته شده است و روزنامه نگاران به زندان افتاده اند؟ يا مثلاً چرا روحانيت ، دادگاه ويژه و جداگانه دارد؟ يا مثلاً چرا يک نفر که در بسيج است خودي محسوب مي شود و بسياري از درها به رويش باز است؟اما ساير جوانان کشور بايد همواره از برخورد همين بسيجي ها با خودشان بيمناک باشند و به قول جوانها بترسند که به آنها گير بدهند؟ چرا مثلاً سپاه پاسداران مي تواند در بسياري از معاملات تجاري کشور بخصوص انتقال نفت از آسياي ميانه به خليج فارس شرکت کند اما تجار مملکت حق اين کار را ندارند؟ سپاه مي تواند از اسکله ها ي مخصوص به خودش در قشم و يا ساير بندرها ي کشور هر کالائي حتي مشروبات الکلي را؛ قاچاقي وارد نمايد ( کاري که در انحصار بخشهاي امنيتي سپاه است)، اما ديگران حتي از وارد کردن پارچه چادر مشکي هم محروم هستند؟ چرا واردات شکر صنعتي در انحصار آقاياني مثل مصباح يزدي و مکارم شيرازي است، اما تجار قديمي و محترم کشور از اين حقوق ممنوع هستند؟ چرا در ادارات و استخدام افراد، خودي ها و حکومتي ها و به اصطلاح، بچه حزب اللهي ها مقدم هستند و بقيه بخصوص غير مسلمانها راه به جائي ندارند؟ مي توانم به اين ليست برخوردهاي چندگانه و تبعيض آميز ، صدها مورد ديگر را اضافه کنم. مواردي که اصلاً در قانون اساسي کشور و قوانين موضوعه ما نهادينه شده است.در قانون اساسي و قوانين موضوعه کشور چهار نوع انسان تعريف شده که حقوق نامساوي دارند: روحانيان با غير روحانيان از حيث تصدي مقامهاي کشور نا مساوي هستند. مردان بازنان در حقوق سياسي ، اجتماعي و اقتصادي اختلاف دارند. شيعيان با اهل تسنن از حيث قوانين مدني و اجتماعي اختلاف دارند. و مسلمانان با غير مسلمانان از حيث تصدي امور مملکت و برخورد قوانين با آنها اختلاف دارند.اينها موارد رسمي و قانوني است. خارج از اين، انواع و اقسام تبعيض هاي ديگر هم در کشور هست. آيا مي دانيد که رژيم آپارتايد در افريقاي جنوبي ، تنها ميان سفيد پوستان و سياهان و رنگين پوستان تفاوت مي گذاشت؟ در حالي که ما در ايران همان گونه که برشمردم لا اقل چهار درجه شهروند داريم که حقوق اجتماعي و سياسي شان اختلاف دارد.به اضافه ده ها تبعيض ديگر ميان خودي ها و غير خودي ها ي حکومتي که روزانه اعمال مي شود.
4- آيا مطبوعات و شهروندان عادي ايران مي تواننداز شما وآقاي خامنه اي بپرسند که واقعاً به چه حقي بر سر يک تکنولوژي عقب افتاده دست چندم وارداتي براي غني سازي اورانيوم ، کشور را اين طور دچار بحران و درد سر کرده ايد؟ حتماً مي دانيد که به مطبوعات از سوي شوراي امنيت کشور ابلاغ شده که در باره داستان اتمي حق ندارند چيزي از خودشان بنويسندو تنها بايد تفسيرهاي رسمي حکومت و خبرگزاري را منعکس کنند. لابد شما واقاي خامنه اي مي دانيد که آنچه به صورت دست دوم از طريق ليبي ، از يک دانشمند کاسبکارپاکستاني به نام عبدالقدير خان تحت عنوان تکنولوژي غني سازي اورانيوم خريداري شده و ميلياردها دلار از پول کشور صرف آن شده ، عقب افتاده ترين تکنولوژي در ميان پنج روش مرسوم غني سازي اورانيوم در دنياست. کاري که به هيچ وجه نه پيشرفت علمي است و نه براي مملکت حاصل اقتصادي خواهد داشت.
لابد مي دانيد که تا همين جاي کار هم اين روش شما وآقاي خامنه ا ي براي بحران آفريني و سرپوش گذاشتن بر نابساماني هاي کشور باعث رکود اقتصادي ايران شده و ميلياردها دلار به کشور خسارت زده است. واي به روزي که کشور مشمول تحريم اقتصادي هم بشود. آيا مي توان از شما و اقاي خامنه اي خواست که اتخاذ سياستي اين چنين غلط را به رأي مردم بگذاريد؟ در واقع از صاحب خانه اصلي يعني ملت، بپرسيدکه براي ساختن بمب اتمي در ايران که در نهايت وسيله اي براي حفظ رژيم موجود و بر سر کار ماندن آقاي خامنه اي تلقي مي شود آيا حاضرند فقر و گرسنگي و بدبختي را تحمل کنند؟
جناب آقاي احمدي نژاد
من هم مثل شما درس مهندسي خوانده ام. اما اين فرصت را داشته ام که تاريخ نيز بخوانم . اتفاقا در دوره ا ي کوتاه تاريخ قرون وسطي و رنسانس در اروپا را تدريس هم کرده ام. اما بعد دستم را از دانشگاه کوتاه کردند. بزرگترين رسوائي تاريخ کليسا محاکمه گاليله است. باور کنيد برخورد کليسا در آن محاکمه بسيار عاقلانه تر و انساني تر از برخوردآقاي خامنه اي و دادگاههاي ايشان با آقاي دکتر آغاجري بود. هاشم آغاجري تنها به دليل انتقاد ي که آن هم به طور خصوصي از آقاي خامنه ا ي کرده بود به جرم اهانت به پيامبر ، به اعدام محکوم شد و بعد هم که دانشگاه هاي کشور شلوغ شد و ناچار از عقب نشيني شدنداو را به حبس محکوم کردند.يک استاد دانشگاه چند سال از عمرش را ظاهراً براي يک سخنراني و در واقع براي يک انتقاد در زندان گذراند. در تمام تاريخ قرون وسطي در اروپا بحث و نقد مباني ديني و مذهبي جريان داشته است.هرگز برخوردي که با دکتر سروش به خاطر بحثهاي کلامي و ديني اش در ايران شده ، در تاريک ترين سالهاي قرون وسطي هم سابقه نداشته است. کارنامه روحانيت به قدرت رسيده در ايران ،از اين حيث يکي از تاريک ترين کارنامه هاي روحانيان در سراسر تاريخ است. هنوز هم امثال آقاي مصباح يزدي دست از اين روش بر نمي دارند. آيا مي توان از شما پرسيد چرا از روحاني اي مثل آقاي مصباح يزدي که دشمن علوم انساني جديد است پيروي مي کنيد؟ چرا القاي شبهه مي کنيد که گوئي در دنيا جلو تحقيق علمي را مي گيرند؟ مدتهاست که علم، جهاني شده است.سري به اينترنت بزنيد .البته اگر توانستيد از فيلتر هاي دستگاههاي اطلاعاتي آن مملکت عبور کنيد. آنگاه خواهيد ديد که هزاران مرکز تحقيقاتي دنيا شب و روز در حال پژوهش علمي هستند و دستاورد هاي خودشان را در اختيار ديگران مي گذارند. در آمريکا ساليانه بيش از صد هزار تحقيق علمي به نتيجه مي رسد و منتشر مي گردد.اين رکورد در کشورهاي بزرگ اروپائي که تقريبا جمعيتي معادل ايران دارند حدود بيست هزار تحقيق در سال است. آيا مي دانيد که سهم ايران در حدود سيصد تحقيق در سال است که آن هم اکثرا توسط ايرانيان مقيم خارج از کشور انجام مي شود؟ اگر در پژمردگي علم و دانش و فرومردن فضاي با نشاط علمي در ايران شکي داريد تنها نگاهي به وضعيت غم انگيز علوم انساني در آن مرز و بوم بيندازيد. حکومت حتي در حد يک سنجش افکار هم تحمل ندارد.بگذريم از سرنوشت غم انگيز ترور امثال دکتر تفضلي يا تهمت زدن به امثال دکتر زرين کوب و ده ها و بلکه صدها مثال ديگري که در مورد برخورد با اساتيد دانشگاه و محققان و مترجمان و اهل فرهنگ آن کشور مي توان ذکر کرد.
جناب آقاي احمدي نژاد
من هم به خداوند يکتا و پيامبري مردان حق ايمان دارم. باور دارم که هر مذهبي به زباني حق را بازگو مي کند.و دنيا و مردمان آن چه بخواهند و چه نخواهند در مسير يگانگي عالم حرکت مي کنند.به قول هاتف:
که يکي هست و هيچ نيست جز او
وحده لا اله الا هو
اجازه بدهيد از همين زبان خودتان براي به شهادت طلبيدن انبياء استفاده کنم.و سوالاتي اختصاصي را در مورد ايران مطرح سازم:
1- آيا به نظر شما اگر تمام انبياء الهي و پيامبر بزرگوار اسلام که من و شما به او ايمان داريم، در ايران بودند حاضر مي شدندچهار هزار وصدو چهل و هشت زنداني را در زندانهاي ايران در کمتر از 45 روز اعدام کنند؟ کاري که خوشبختانه يا متاسفانه به دستور مستقيم شخص آقاي خميني در تابستان سال 1367 صورت گرفته است و وقتي قائم مقام او يعني آقاي منتظري اعتراض کرده برکنار شده است. قربانيان در گورهاي دسته جمعي در خاوران و جاهاي ديگر دفن شده اند و تا همين امروز يعني بعد از 18 سال هنوز بازماندگان شان نمي دانند عزيزانشان در کجا دفن شده اندو بدتر ازآن ، هنوز هم اگر بخواهند مراسمي براي عزيزانشان برگزار کنند با ضرب و شتم ماموران حکومت مواجه مي شوند. يکي از سه نفري که ترتيب اين جنايت عليه بشريت را داده يعني آقاي پور محمدي ، توسط شما به عنوان وزير کشور به کار گرفته شده است. او هم چندين زندانبان را استاندار کرده تا به ملت ايران حالي کند که ايران يک زندان بزرگ است.
2- آيا به نظر شما انبياي الهي و يا مردان حق و يا اصلا هر فرد عادي که تنها کمي ناموس و شرف داشته باشد، حاضر مي شود در رأس حکومتي قرار بگيرد که در زندانهاي آن به دختران و زنان مردم تجاوز مي شود؟ نگوئيد که چنين چيزي نيست. من هم زماني که در دهه اول انقلاب سرگرم کارها ي مملکت بودم گاهي که چيزهائي مي شنيدم مي گفتم صحت ندارد و شايعه ضد انقلاب است . اصلا در تصورم نمي گنجيد که در زندانهاي جمهوري اسلامي عده ا ي حتي به زنان شوهر دار هم رحم نمي کنند.خدا را شکر که به زندان افتادم و در اثر اعتصاب غذا مريض شدم و توانستم براي معالجه به عنوان يک مخالف به خارج از کشور بيايم و در نتيجه، دراين سفرمخالفان حکومت به من اعتماد کردند، به سراغم آمدند،و داستانها ي خودشان را برايم تعريف کردند. جناياتي که در حق شان شده است ،و تجاوزهائي که در زندان به آنها شده را اي از فيلم هائي را که در مصاحبه با تعدادي از اين خانمها با اجازه شوهرانشان ضبط کرده است برايتان بفرستد. نگوئيد اينها مربوط به گذشته بوده است. همين تابستان گذشته اتفاقا در زمان رياست جمهور ي شما ، در کردستان اين اتفاق باز هم افتاده است.اگر از خواهر عزيزم که اين بلا بر سرش آمده و تن لرزان و خسته اش را به خارج از کشور رسانده ، و نيز شوهرش اجازه داشتم نامش را ذکر مي کردم.اما شما مي توانيد از دستگاه امنيتي تان بپرسيد لابد به شما نامش را خواهند گفت.
آقاي احمدي نژاد
من در خارج از ايران پاي درد دل ده ها نفر نشسته ام که عزيزانشان در زندانها کشته شده اند ، خودشان تا سرحد مرگ شکنجه شده اند، طعم آوارگي ، بدبختي و بي وطني را تحمل کرده اند، هنوز هم خانواده هايشان در ايران زير فشار هستنداما با افتخارخود را ايراني مي دانند و از آن مرزوبوم دفاع مي کنند وحتي براي آبروي روساي مملکت هم غصه مي خورند. راستي چرا شهرونداني اين چنين آزاده و سرافراز بايد از مملکت رانده باشند. نمي دانم آيا آن روي سکه جمهوري اسلامي را هم ديده ايد و يا تنها سرتان به رهبر ي و مجلس و وزرا گرم است؟ آن روي سکه حاکميت فعلي ، زجر و شکنجه و تبعيد و بدبختي و اعدام است.
نمي دانم شما و آقاي خامنه اي چطور مي توانيد در راس چنين حکومتي باشيد . من به سهم خودم بابت يک دهه اي که با اين نظام همکاري کرده ام ولو بيشتر در بخشهاي صنعتي بوده ام، بارها با خداي خودم خلوت کرده ام، توبه کرده ام، گريسته ام، به انقلابيگري و خشونتهاي آن نفرين کرده ام، از قربانيان اين خشونتها حلال بودي طلبيده ام اما هنوز دلم آرام نيست . تنها اميدم به عفو ورحمت الهي است.
3- آيا به نظر شما اگر مردان الهي در ايران حکومت مي کردندحاضر مي شدندبيش ار 300 فقره ترور در داخل و خارج از ايران بکنند؟ آيا به نظر شما وقتي امير المومنين علي(ع) به قسم خورده ترين دشمنانش يعني خوارج نهروان هم اجازه مي دادکه از او انتقاد کنندو حتي منبر و مجلسش را به هم بزنندو تا دست به اسلحه نبردند او هم دست به اسلحه نبرد، شما و اقاي خامنه اي حق داريد که مخالفان سياسي تان را ترور کنيد؟درآن مملکت و خارج از ايران از نويسنده تا بازاري ، از خواننده تا هنرپيشه، ازفعال سياسي تا محقق فرهنگي مشمول ترور شده اند. ليست بلند بالائي از تروريسم حکومت ايران در دنيا موجود است،نه تنها عليه ايراني ها، بلکه عليه شهروندان ساير کشورها نيز. اکبر گنجي بابت افشاي بخشي از اين اطلاعات سالها در زندان بودو هنوز هم سايه زندان بالاي سر اوست. ناصر زرافشان بابت دفاع از حقوق خانواده هاي قربانيان ترورهاي زنجيره اي هنوز در زندان است. پرونده ترور در رستوران ميکونوس در برلين هنوز نيمه تمام است. عاملان اين تروردر زندان هستند. اما پرونده آمرين يعني آقايان خامنه اي، هاشمي رفسنجاني ، ولايتي و فلاحيان هنوز باز است. پرونده انفجار در بيروت ، عربستان سعودي، و سومالي هنوز به جريان نيفتاده است .
به ليست اين سوالات مي توان تا حد نوشتن چند کتاب اضافه کرد.به نظرم به عنوان مشت نمونه خروار کافيست. اما در انتهاي اين مکتوب اجازه بدهيد کمي راجع به ليبراليسم و دموکراسي که به نظر شما دوره اش به سر آمده است بنويسم.
جناب آقاي احمدي نژاد
آيا مي دانيد که گوهر ليبراليسم، حاکميت عقل است؟ آيا اين جمله کانت را در رساله" در باره روشنفکري" که از قول هوراس شاعر قديم يوناني نقل مي کند که" جرأت دانستن داشته باش" ديده ايد؟ اين جمله گوهر اصلي ليبراليسم است. جرأت دانستن داشتن. آيا مي دانيد که فتواي فقهائي مثل آيت الله منتظري اين است که در عصر غيبت امام زمان (ع) راي مردم حجيت دارد و در واقع خداوند مي خواهد که کار هاي حکومت بدست مردم و با راي مردم انجام شود؟ آيا مي دانيد که نظر متفکرين بزرگ اسلامي مثل اقبال لاهوري يا دکتر سروش اين است که خاتميت پيامبر اسلام به اين معني است که بشر وارد دوره عقلانيت شده است و در اين دوره بناي کار بر اين است که امور انسانها با حاکميت عقل آنها حل شود . بنابر اين خواهش مي کنم براي تخطئه عقل در حکومت ولايت فقيه از خدا و دين خرج نکنيد . حداقل ، قرائت هاي عقل گرايانه در تاريخ اسلام ، از معتزله تا کنون را هم مطالعه کنيد و آنگاه در يابيد که مي توان به قرائتي از دين قائل بود که راه را برگوهر دنياي جديد ، يعني عقل مدرن باز مي کند و اجازه مي دهد تا نور اين گوهر فرا راه بشريت را روشن کند . رمز بقا و بالندگي تمدن غرب هم در روشن نگاه داشتن چراغ عقل و عقلانيت است . اين تمدن نه از مسئولين و دست اندر کاران بلکه در پايه اي ترين مباني خودش هم از خودش انتقاد مي کند . من به عنوان تجربه زندگي خودم به شما مي گويم که اگر هر کس يا هر حکومت يا هر دستگاهي به نوعي و تحت هر عنواني ، چه دين ، چه ولايت فقيه ، چه فرقه يا سازمان ، از مردم بخواهد عقل شان را تعطيل کنند و افسار شان را به دست ديگري بسپارند ، به نوعي پالانش کج است و يک جاي کارش گير و اشکال دارد و حتما حقّه اي در کار اوست . خداوند اولين چيزي که خلق کرد ه عقل است و گوهري ارزنده تر از عقل به آدمي نداده است . بنام خدا و دين او ، دنبال تعطيل عقل نباشيد .
اما دمکراسي چيزي جز يک روش معين حکومتي نيست که بر محترم دانستن عقل مردم و حاکميت خرد جمعي استوار است . مهم ترين مشخصه آن هم اين است که اکثريت مردم مي توانند آزادانه حاکمين را انتخاب کنند. اقليت هر چقدر هم که ناچيز باشد، حق حرف زدن و انتقاد کردن دارد و هر گاه هم که اين اقليت اکثريت شود ، مي تواند حاکمين را قانوني و بدون در گيري و خونريزي از حکومت پائين بياورد . هر چه هم اين مکانيزم عزل حاکمين توسط مردم و انتقاد از حاکمين ، سهل تر ، باز تر و عملي تر باشد ، به همان نسبت آن حکومت دمکراتيک تر است . در همين آمريکا ، نسبت به همين آقاي بوش که شما به خيال خود تان او را به باد انتقاد گرفته ايد ، روزانه دهها برابر آنچه شما نوشته ايد از او سوال و انتقاد مي شود ، آن هم حرف هاي حسابي و دقيق ، سوال هاي جدي و کارشناسانه ، با ذکر دهها عدد و رقم ، از جزئي ترين امور تا کلي ترين کار ها . همين حرف هاي شما در مورد 11 سپتامبر و ابهام در آن ، بسيار عميق تر در فيلم مستندي به تصوير کشيده شده است . کارگردان اين فيلم برنده جايزه اسکار شده وفيلم هم در تمام سينما ها به نمايش در آمده است . يا در هر کدام از کشور هاي دمکراتيک غربي که برويد ، روزنامه نگاران زبان گوياي ملت هستند و روزانه حاکمين را به چهار ميخ مي کشند . نه مثل ايران که تا کنون بيش از صد روزنامه توقيف شده و روزنامه نگاران به غل و زنجير کشيده شده اند وبعضي هم مثل زهرا کاظمي دچار شکنجه و تجاوز در زندان شده و سپس به قتل رسيده اند . در همين آمريکا ، تقلب رئيس جمهوري مثل نيکسون در انتخابات ، توسط دو روزنامه نگار افشا مي شود و وقتي کار به دادگاه مي کشد و اين تقلب اثبات مي شود ، رئيس جمهوري استعفا مي دهد و زمين ادب را مي بوسد و به خانه اش مي رود . در ايران وقتي يکي از کانديداهاي انتخابات مثل آقاي کروبي اعتراض مي کند که تقلب شده است ، يا دهها کانديدا توسط شوراي نگهبان ، يعني ارگاني که خود را قيم مردم و مردم را صغير و مهجور مي داند ، رد مي شوند ، کک هيچ کس هم نمي گزد . آقاي احمدي نژاد، در اين نوشته خيلي با خودم کلنجار رفتم که شما را رئيس جمهوري خطاب کنم . اما ديدم دست و دلم به اين کار نمي رود . چون مکرر در مکرر از دست اندر کاران انتخابات در وزارت کشور شنيده ام که تنها 16 ميليون نفر در انتخابات رياست جمهوري گذشته شرکت کرده اند ، يعني 25 در صد دارندگان حق رأي . افزايش آن به 27 ميليون با تقلب بوده است و رساندن رأي شما هم از 8 ميليون به 17 ميليون ، ناشي از تقلب بوده است . يعني با تقلب يک اقليت مطلق بر اکثريت مردم حکومت مي کند و مردم هم راهي براي اعتراض ندارند . وضع آقاي خامنه اي ، يعني حاکم اصلي که مادام العمر بر مسند رهبري کشور تکيه زده ، از اين هم بدتر است . تنها 5 در صد از دارندگان حق رأي در تهران ، در انتخابات گذشته خبرگان راي داده اند و ايشان مورد تائيد خبرگاني است که همگي دست چين شده توسط خودش هستند . مردم هيچ راهي براي شکايت از عملکرد رهبري ، انتقاد ازاو و يا عزلش ندارند . تنها بايد دعا کنند که او بميرد يا دست به شورش و انقلاب بزنند . بيائيد لحظه اي با خودتان رو راست باشيد . اگر واقعا راي مردم براي شما و آقاي خامنه اي مهم است و معتقديد که عملکردتان در نهايت بايد موجب رفاه و آسايش و عدالت در ميان مردم شود و مورد تائيد آنان باشد ، خود را در يک انتخابات آزاد و با نظارت بيطرفانه بين المللي به راي مردم بگذاريدو در رقابت با کانديداهاي واقعي مردم قرار بگيريد . يا بهتر از آن ، اجازه بدهيد مردم در يک رفراندم به صورت آري يا نه ، به جمهوري اسلامي راي مجدد بدهند . چون الان ، بعد از 27 سال ، معلوم شده که داخل جمهوري اسلامي چيست و مردم حق دارند که به آن آري يا نه بگويند. بخصوص از آقاي خامنه اي بخواهيد که ايشان خود ش و نظام جمهوري اسلامي را به راي آزاد مردم بگذارد . چون شما هم ذيل سر فصل ايشان قرار داريد و قضاوت در مورد ايشان تکليف شما را هم معلوم مي کند . به نظرم رأي آزاد مردم سرنوشتي بدتر از آقاي رفسنجاني در انتخابات مجلس ششم براي آقاي خامنه اي رقم خواهد زد . فکر نمي کنيد اين همان کابوس مقام رهبري است ؟ يعني ترس از رجوع به افکار عمومي و به قضاوت طلبيدن مردم .
جناب آقاي احمدي نژاد:
دمکراسي نوين ، يکي از مهم ترين کشفيات بشر در عصر جديد است . اين روش کمک کرده تا بشر وسوسه حکومت مردمان خطاناپذير و مافوق بشري را کنار بگذارد و بپذيرد که حکومت کار آدم هاي معمولي و خطاپذير است . دمکراسي چيزي جز تعبيه روش هاي مناسب براي کنترل حکومت گران نيست . شما هم بهتر است بجاي خط و نشان کشيدن براي دموکراسي ، بپذيريد که حکومت از امور عقلي است و خداوند هم اراده کرده که امر حکومت توسط خود بشر و با کمک عقل او مديريت شود . براي استبداد از نوع حاکميت فقها در ايران هم ، از خدا و پيغمبر خرج نکنيد .
اين رهبران غربي هر چه و هر که باشند ، هر جنايت و يا کاردرستي که بکنند ، حداقل در کشور هاي خودشان از مردم مي ترسند و براي افکار عمومي شان احترام قائلند . ناچارند به خواست مردم تن بدهند و براي کشور هاي خودشان خوب کار کنند . شهروندان شان در ممالک شان با رفاه و آسايش زندگي مي کنند و هر روز از حکومت و حکومت گران نمي ترسند . شما هم بهتر است بجاي نسخه نوشتن براي ديگران و سينه به تنور چسباندن براي مردم ديگر کشور ها ، به فکر مردم خودمان باشيد . به وعده هائي که به مردم داده ايد ، عمل کنيد . براي گراني چاره اي پيدا کنيد . مشکل بيکاري را حل کنيد . دست دزدان و قاچاقچيان سپاه و ساير ارگانها را از نفت و ساير امور اقتصادي کشور کوتاه کنيد . چاره اي براي تجارت دختران معصوم و فقير ايران به شيخ نشين ها پيدا کنيد . راهي براي حل مشکل خانمانسوز اعتياد جوانان کشور بيابيد و به فکر دهها مشکل کوچک و بزرک و ريز و درشت مملکت باشيد . حالا که به هر کيفيت و با هر روشي در راس دستگاه اجرائي کشور قرار گرفته ايد ، به جاي شاخ و شانه کشيدن يا نصيحت کردن رهبران دنيا ، کمي به داد مردم خودمان برسيد . سرتان به کار خودتان باشد و اين بچه بازيها را کنار بگذاريد. تصوير تان در دنيا بيشتر شبيه عيدي امين شده است . لااقل به فکر آبروي مملکت باشيد .
و ما توفيقي الاّ بالله
محمد محسن سازگارا
يه روز يه پسر كوچولو كه مي خواست انشاء بنويسه از پدرش مي پرسه: پدر جان! لطفاً براي من بگين سياست يعني چي؟
پدرش فكر مي كنه و مي گه: بهترين راه اينه كه من براي تو يك مثال در مورد خانواده ي خودمون بزنم كه تو متوجه سياست بشي. من حكومت هستم، چون همه چيز رو در خونه من تعيين مي كنم. مامانت دولت است، چون كارهاي خونه رو اون اداره مي كنه. كلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه است، چون از صبح تا شب كار مي كنه و هيچي نداره. تو روشنفكري، چون داري درس مي خوني و پسر فهميده اي هستي. داداش كوچيكت هم كه دو سالشه، نسل آينده است. اميدوارم متوجه شده باشي كه منظورم چي هست و فردا بتوني در اين مورد انشاي خوبي بنويسي.
پسر كوچولو نصف شب با صداي برادر كوچكش از خواب مي پره. مي ره به اتاق برادر كوچيكش و مي بينه زيرش رو كثيف كرده و داره توي گُه خودش دست و پا مي زنه. مي ره توي اتاق خواب پدر مادرش، مي بينه پدرش توي تخت نيست و مادرش به خواب عميقي فرو رفته و هر كاري مي كنه، مادرش از خواب بيدار نمي شه. مي ره توي اتاق كلفت شون كه اون رو بيدار كنه، مي بينه باباش توي تخت كلفت شون خوابيده و داره ترتيب اون رو مي ده. مي ره و سر جاش مي خوابه و فردا صبح از خواب بيدار مي شه
فردا صبح باباش ازش مي پرسه: پسرم! فهميدي سياست چيه؟ پسر جواب مي ده: بله پدر، ديشب فهميدم كه سياست چيه. سياست يعني اينكه حكومت، ترتيب ملت مستضعف و پا برهنه رو مي ده، در حالي كه دولت به خواب عميقي فرو رفته و روشنفكر هر كاري مي كنه نمي تونه دولت رو بيدار كنه
در حالي كه نسل آينده داره توي گُه خودش دست و پا مي زنه....
(برگرفته از یک ایمیل قدیمی ولی همواره تازه)
هراسم از نمردن زیر بار یوغ شیطان است
نه از جامانده های نسل بوسفیان
نه از بوجهل های حافظ قرآن
نه از افعی ضحاکان
من از تردیدهای کاوه می ترسم
من از ماندن به هر قیمت در این ویرانه می ترسم
روزي ز كجي دست آن مي گويد
سر منشا قتل اين و آن مي جويد
هر روز به مهر و غم و اشك او قبر
بانو هن گشته كشته را مي شويد
او هر خطري به جان خود مي بلعد
او راه بلندي وطن مي پويد
هر كس كه به يانگوم برسد مي گويد
چشمت كه به روي ماوقع باز كني
درد و خطر تازه بيايد پيشت
روز از نو و روزي از نو آغاز كني
گر چشم ببندي به روي خوردنها
يك قصه ي پر پول و پله ساز كني
گر جان غنيمت شمُري اي يانگوم
بايد كه هميشه حفظ آن راز كني
آن چيز كه مي ترسم از آن كفگير است
ورنه دل يانگوم به مثال شير است
گر جا بزند نامزد ديرينش چه؟
شايد كه بگويد دگر از او سير است
يانگوم صفتانه ور وري سر دادم
اكنون كه اين شعر بگويم تير است
كفگير بياريد و ببنديد دهانم
امروز در اتوبوس چرند و پرند ميخواندم. نميدانم يكهو چطور شد كه به ياد اين افتادم كه اسم ((علي اكبر دهخدا)) چقدر شبيه ((اكبر گنجي)) است. اصولاً هردوتاشان هم چرند و پرند مينوشتند. ما كه عقلمان نميرسد كه اين كه ((حضرت والا حرصش در آمد و رولوه را از جيبش در آورد و اسب كالسكهاش را كه كند راه ميرفت كشت))، چه ربطي به مردم دارد. حالا اين كه ((نظام السلطنه حرصش در آمد و با آنكه پشت قرآن را مهر كرده بود جعفر آقاي شكاك را تكه تكه كرد)) يك چيزي. اين جعفر آقاي شكاك كه بود هيچ كس يادش نميآيد. قاتل بصير خلوت كه بود كه بدون محاكمه توسط اولياي دولت حرص درآمدهِِ، كشته شد، كسي يادش نيست. ولي والاحضرت كه معلوم است همان شاه است و اين ((علي اكبر)) آقا چقدر به او طعنه زد، خدا ميداند و اين كه او چقدر حرصص درآمد و چقدر لب گزيد و يابو آب داد كه توانست 32 شماره را تحمل كند.
اين علي اكبر هم كلهاش بوي قورمه سبزي ميداد. اصولاً مثل اين كه اسم ((اكبر)) آدم را به شيطنت وا ميدارد. آن هم شيطنتهاي پشت پرده. اين ((اكبر)) هم هي گفت: ((عالي جناب سرخ پوش، عاليجناب خاكستري)) هيچ كس كه سردر نياورد چه ميگويد هيچ، سر خودش را هم درآوردند كه چه گفتهاي. اما اين چند واحد منطق وامانده که گذاشتند روی دستمان که پاس کنيم ما را وادار ميكند كه باز سعي كنيم روابط منطقي درست كنيم.
چرا ((علي اكبر)) تبعيد شد و تازه در آنجا هم از پرحرفي دست برنداشت ولي اكبر زندانشد و بعد هم گربه زبانش را خورد؟ بي شك هر چه هست، از اسم مقدس ((علي)) سرچشمه ميگيرد. اين اسم ((علي)) مثل بوسهي فرشتگان بر پيشاني، حافظ جان ميشود و هر چه گربه هست را چوب ميزند. الآن ننهي اكبر هم اگر اين را بخواند ميگويد:
((مادرت بميرد كه اگر ميدانستم اسمت را علي اكبر ميگذاشتم. بلا به دور. چرا علي اكبر؟ علي اصغر ميگذاشتم كه هم حفظت كند و هم تو را به شيطنت وادار نكند. آخر مادر مرده آن مقتولاني كه تو آن همه سنگشان را به سينه زدي خودشان ساكت بودند و نطق نميكشيدند؟ به تو چه مربوط كه خواستي سر زنجير را پيدا كني؟ كاسه كه از آش داغتر نميشود.
اصلاً به تو چه بگويي اين چه بلايي بود كه از آسمان نازل شد؟ اينها سرنوشت خودشان را در عالم ذل قبول
كردهاند. چشمشان چهار تا ميخواستند عقلشان را به سرشان جمع كنند و قبول نكنند. تقدير را كه نميشود برگرداند.
اصلاً مثل اين علي اكبر كه بيخود گير داد به شاه كه اسبش را پخ پخ كرد، تو هم بيخود زرت و پرت كردي. اگر اسبش كندي نميكرد كه كشته نميشد.
اصلاً انساني كهمثل شپشي در كاينات است، باشد يا نباشد چه فرق ميكند؟ يك شپش كمتر، تن زمين كمتر
ميخارد. تازه غذا مذا هم به شپشهاي ديگر بيشتر ميرسد. حالا من نميفهمم بين اين همه شپش چرا پسر من بايد خودش را با بقيه متفاوت ببيند و خيالات برش دارد كه كرمي است كه اگر دورش پيله بتند پروانه ميشود؟
بدبخت حالا گيرم كه تو كرم باشي و شپش نباشي، نميداني شپشها را قبل از پروانه شدن در آب جوش ميريزند و از آنها فرش و لباس درست ميكنند؟ حالا بدبخت گيرم تو يكي قصر در ميرفتي و پروانه ميشدي. اينهمه قرقي كه در آسمان است را نميبيني؟ خوب خوراك آنها ميشدي كه. حالا شپش زنده باشي بهتر است يا پروانه مرده يا كرم در پيله خفه شده؟ اينهمه زرت و پرت كردي چه شد؟ اصلاً ميداني كدامي يا ديگر هيچ كدام نيستي؟
يك منطقه خليج فارس را فروختند كه فلان جا بيايد اگر چاه نفت پيدا كرد تا 13 سال از آن بهرهبرداري كند، باز ميخواستي بلند شوي و سر و صدا راه بيندازي كه خوب با كف گير آشپزخانه زدم تو دهنت كه بنشيني سر جايت. تو فكر كردي چه كارهاي. عقلت از همه بهتر ميرسد؟ لابد ميدانستند كه آنجا چاه نفت ندارند و آن كشور را خر گير آوردند و گفتند يك پولي به جيب بزنيم. تازه گيريم كه داشته باشد. آنها چاه نفت ميزنند 13 سال بعد ما بهرهاش را ميبريم. ميگويي استفادهي مفيد از چاه نفت 13 سال است، مادر جان تو و همه رفيق و رفقايت دهانتان را ببنديد اگر نفت پيدا كردند، من با همين ملاقه ميروم از آب خليج ميبندم توش كه نفت و آب را با هم بردارند. جان مادر تو بچسب به كار و زندگيت و به اين كارها، كار نداشته باش.))
من هم با ننه اكبر موافقم. تازه ننه ام هم با ننه اكبر موافق است و ميگويد: ((من مادر مرده كه اسم تو را نه اكبر گذاشتم نه اصغر و نه علي، اين اسم تو چي چي است كه نميتواني دهنت را ببندي؟))
خاك بر سرم شد. او هم رفته كف گير آشپزخانه و ملاقهاش را بياورد. پس تا نرسيده، بايد زيپ دهنم را بكشم و تمامش كنم.
خدا بيامرزتم